سه تابستان پیش، پس از بازگشت از تعطیلات خانوادگی، آیک برانون، اقتصاددان، در یک ناهار بعدی درباره فردی در استراحتگاه که تقریباً به معنای واقعی کلمه با خالکوبی پوشانده شده بود، صحبت کرد. این یک استراحتگاه گران قیمت بود و برانون متعجب بود که چگونه او و خانواده اش در یک استخر مشترک هستند. برای روشن بودن، تعجب برانون در مورد مسافر مرکب شده از آن نوع دماغ واژگون نبود. بلکه می خواست بداند چه حرفه ای این همه فردیت و درآمد قابل تصرف را دارد.
معلوم شد همسفر او آشپز بوده است. برای خوانندگان جوان تر، ذکر سرآشپز احتمالاً باعث می شود که "پس چه؟" واکنش. برای متولدین دهه 1970 یا قبل از آن، واکنش متفاوت است. ما به یاد می آوریم . ما به یاد داریم زمانی که سرآشپز برای افراد دارای خالکوبی، شغل «بن بست» بود. در آن زمان از آنها به عنوان آشپز یاد می شد. این یک راه طولانی یا کوتاه است برای گفتن این که متفکر اقتصادی در برانون حقیقت مبارک در مورد رفاه را جشن می گرفت: این امر همه نوع نبوغ را بالا می برد (این پدیده در کتابی توسط شما واقعاً به عنوان "قانون تامنی" نامیده شده است – به آن نگاه کنید. ) که کمبود فراوانی خفه می کند. این مرد پوشیده از خالکوبی ظاهراً دارای ویژگی های انیشتین مانند در آشپزخانه بود که برای او تعطیلات شیک فراهم می کرد. چه خوش شانس در مورد زمانی که او در آن به دنیا آمد. اگر او یک نسل زودتر به بلوغ رسیده بود، او و برانون تقریباً به طور قطع در یک استخر نبودند.
حقیقت هیجان انگیز در مورد رفاه در کتاب جدید دانا براون، Dilettante: True Tales of Excess، Triumph, and Disaster، مدام مطرح شد. این یک خاطره بسیار لذت بخش از روزهای شکوه (و بسیار سرد کننده، روزهای رو به زوال) در Vanity Fair است، و شاید ناخواسته برای کسانی که به دنبال درک بهتری از اقتصاد هستند بسیار آموزنده باشد. دیدگاه اینجا این است که کیفیتی اغراق‌آمیز در سرفصل فرعی «قصه‌های واقعی» کتاب وجود دارد که گاهی اوقات در میان ما حرف‌های واقعی را آزار می‌دهد، اما این فقط برای کسانی که صرفاً به دنبال سرگرمی هستند، به لذت می‌افزاید. کتاب براون بسیار در مقوله سرگرم کننده و جالب ارائه می شود، اما برای کسانی که می خواهند آموخته های بسیار ارزشمندی نیز وجود دارد. توصیه کردن آن آسان است.
چرا معرفی سرآشپز؟ برای درک آن، ابتدا باید دلیل پشت خاطرات براون را فهمید. براون برای چندین سال دستیار سردبیر افسانه‌ای ونیتی فیر ، گریدون کارتر بود، اما به معاون سردبیر یکی از مهم‌ترین مجلات در تاریخ این رسانه رسید. براون از سال 1994 تا سال 2017 برای VF کار کرد، به این معنی که او داستانی برای گفتن دارد. به عبارت دیگر، اگر او زیر نظر ویراستار Good Housekeeping می آمد، خوانندگان می توانند به طور منطقی مطمئن باشند که کتابی وجود نخواهد داشت. Carter و Vanity Fair متفاوت هستند. نزدیکانشان کتاب ها را ارزیابی می کنند و برای چندین سال میز براون درست بیرون دفتر پر از دود کارتر بود. دفتری که در آن براون اغلب لباس‌های قرمز وینستون را می‌کشید، در حالی که کارتر روی Camel Lights طولانی‌مدت می‌کشید. سیگارها عموماً رایگان بودند یا هزینه آن را شخص دیگری پرداخت می کرد. در دهه های 1990 و 2000 مجلات بسیار زیادی برای مجلات برجسته رایگان بود. طنز مداوم زندگی تجاری این است که درست زمانی که شهرت و سود بیشتر است، هزینه بیشتر همه چیز به شدت کاهش می یابد. Vanity Fair و مالک شرکت Conde Nast برای مدت زیادی رونق داشتند، اما نه تمام مدت زمان براون در آنجا. این حقیقت به طعنه زیاده روی را توضیح می دهد، اما به طور متناقضی زمینه را برای افول اجتناب ناپذیر فراهم می کند. حاشیه فرصت ایجاد می کند. به نظر می رسد که گلو از من پاک نمی شود.
در واقع، ذکر ارتقای تدریجی سرآشپز به سوپراستار هنوز در ابتدای این بررسی باقی مانده است. داستان اینجاست. ترک تحصیل از دانشگاه در براون، یک نیویورکی مادام العمر، در اوایل دهه 1990 به سرزمین موعود منهتن رسید، هرچند که منهتنی که اکنون بیشتر می شناسند، نبود. براون در سوزن زندگی می‌کرد و معتاد به لوور ایست ساید هجوم می‌آورد، و او این کار را انجام داد، زیرا اجاره بهای افرادی مانند او که «هیچ مهارت، هیچ علاقه یا علایق واقعی نداشتند» و مانند او «کاملاً لعنتی» بودند، ارزان بود. همسایگان او Hells Angels بودند که احتمالاً در سال 1969 اجاره‌نشینی را که در کنار او بود، تقریباً به قیمت هیچ خریده بودند. پنجاه سال بعد، خانه قبلی به قیمت 10 میلیون دلار فروخته شد. پیشرفت زیباست
نکته اصلی این است که براون در جایی زندگی می کرد که هیچ کس نمی خواست زیرا او به جایی نمی رفت، یا اینطور به نظر می رسید. بیشتر در مورد آن در یک بیت. همانطور که قبلاً ذکر شد یک کیفیت اغراق آمیز در گذشته براون وجود دارد، اما در اوایل دهه 1990 او به عنوان تسهیل کننده یک قنادی (او آن را به عنوان "بچه شیرینی پزی" توصیف می کند) برای کافه یونیون اسکوئر دنی مایر زحمت می کشید. امروزه چنین شغلی به عنوان پله ای برای خالکوبی های بهتر، تعطیلات در استراحتگاه های شیک و شهرت خارق العاده در نظر گرفته می شود، اما در آن زمان تحرک رو به پایین فریاد می زد. خاطرات عالی خود مایر (بررسی اینجا ) این حقیقت را تأیید می کند. او به یاد می آورد که در دهه 1980 در نیویورک به دوستانش گفته بود که قصد دارد از شغل فروشندگی پردرآمد به آشپزی تغییر مکان دهد، فقط برای کسانی که به خودشان اطلاع داده بود در حضور او به طرز بسیار ناراحت کننده ای جابجا می شوند.
همانطور که قبلا ذکر شد براون هیچ مهارتی نداشت، اما به ظاهر اعتماد به نفس کمی به دوران کودکی داشت. و زمانی که در کودکی هیچ‌وقت در هیچ کاری خوب نیستید، ناامید می‌شوید و در نهایت تلاش را متوقف می‌کنید و گاهی در نهایت عصیان می‌کنید.» گفتن اینکه در اوایل دوران زندگی براون در نیویورک، به راحتی می‌توان سرآشپزی را تصور کرد که برانون سه سال پیش با تعجب جاسوسی می‌کرد، راه درازی است. همانطور که خود براون خاطرنشان می کند، قبل از اینکه "یک انتخاب حرفه ای واقعی" باشد، در رستوران ها کار می کرد. تنها تفاوت، و دست کم گرفته‌شده‌ترین تفاوت در کل اقتصاد، این است که کودکان آینده بیشتر و بیشتر احساس نمی‌کنند که براون در دوران جوانی خود احساس می‌کرد، و قطعاً نه در بزرگسالی. اگرچه بیش از تعداد معدودی از اقتصاددانان و مفسران احمقانه در مورد جنبه منفی ادعایی رفاه و پیامد آشکار (و شگفت‌انگیز) آن (نابرابری عظیم ثروت) غرغر می‌کنند، حقیقت ساده این است که خلق ثروت همان چیزی است که هرچه بیشتر ما را قادر می‌سازد تا مهارت‌های منحصربه‌فرد خود را به نمایش بگذاریم. و هوش در دنیای واقعی اگر او یک نسل زودتر به دنیا می آمد، براون (مانند سرآشپز برانون) احتمالاً کتابی را تبلیغ نمی کرد که از یک حرفه چشمگیر الهام گرفته شده بود.
براون چگونه از میدان یونیون به خیابان مدیسون 350، جایی که دفاتر Conde Nast در دهه 1990 بود، جهش کرد؟ دستمزد در رستوران مایر بسیار ناچیز بود، در آن زمان او درباره 44، رستوران داخل هتل رویالتون یان شراگر شنیده بود. در اوایل دهه 1990، آنا وینتور، کارتر، و دیگر بازیکنان Conde Nast یک مکان ناهار مکرر بود، و سپس همانطور که همه رستوران‌ها/بارهای موفق انجام می‌دهند (در زمان‌های مختلف به مشتریان مختلف خدمات ارائه می‌دهند)، حتی به مکانی شلوغ‌تر و شلوغ‌تر تبدیل شد. مکان شبانه برای رسانه ها، اما همچنین برای ستارگان سینما، خدایان راک، و دیگر افراد قابل تشخیص. براون شغلی به عنوان باربک در آنجا پیدا کرد (10٪ از مجموع انعام که نسبتاً زیاد بود) که شامل کارهای جانبی می شد که به موجب آن اعضای تیم 44 "سالن" را در آپارتمان ویراستارانی مانند کارتر کار می کردند.
به زودی، براون یک تماس تلفنی از دستیار کارتر دریافت کرد که در آن از او خواسته شد برای مصاحبه بیاید. به قول کارتر، «دلیل اینکه می‌خواستم با شما صحبت کنم این بود که در آن شام‌ها متوجه شما شدم. روشی که خودت را تحمل کردی، نحوه تعاملت با مردم. شما محترم و متواضع هستید تو کار سختی هستی.» براون همچنین احساس می کند که کارتر ممکن است برخی از افراد خارجی را در براون دیده باشد که در خود دیده است. در حالی که براون مسلماً شروع متواضعانه خود را اغراق می کند (بیشتر در مورد آن بعداً)، او فاقد پیشینه آموزشی سنتی اکثر افراد در Conde Nast بود، و این شاید برای کارتر دوباره اختراع شده جذاب باشد؟ نکته اصلی این است که در حالی که کارتر در نهایت تبدیل به Vanity Fair شد، او از بسیاری جهات یک انتخاب بعید بود به غیر از این که ثروتمند به دنیا نیامده باشد و به همان شکلی که بسیاری از افرادی که در VF نام‌گذاری شده‌اند، عنوان داشته باشند.
اگرچه سنگ قبر او بیشتر با Vanity Fair مرتبط است، اما براون به خوانندگان آنچه را که قبل از مجله برای کارتر انجام شد یادآوری می‌کند: او یکی از خالقان جاسوس خنده‌دار وحشیانه بود، که «بی‌رحمانه در سیخ زدن» Vanity Fair و افرادی که در داخل آن حضور داشتند، بود. به علاوه او به طرز معروفی (حداقل بر اساس استانداردهای Upper East Side شهر نیویورک) نیویورک آبزرور را در جایی که قبلاً نبوده بود به یک کتاب مرتبط تبدیل کرد. اگرچه کارتر به شرح وقایع ظهور «تاسیسات جدید» (ارتباطات و اطلاعات) در Vanity Fair پایان داد، اگرچه او به تولید اندازه معادل «مسئله سپتامبر» Vogue با «مسئله هالیوود» پایان داد، براون می نویسد که قبل از اینکه توسط او شنود شود. سی نیوهاوس به عنوان سردبیر Vanity Fair ، کارتر «حتی مجله را دوست نداشت». کارتر بسیار می‌خواست که نیویورکر با ابروهای بلندتر، تینا براون، سردبیر آن زمان Vanity Fair از افتتاحیه مطلع شود و آن را برای خودش مطالبه کند. با توجه به اینکه چگونه کارتر بار دیگر Vanity Fair را تجسم بخشید، خیلی سخت است تصور کنید، اما خاطرات براون این است که کارتر بلافاصله جایگاه مطمئن خود را پیدا نکرد، به طوری که سؤالاتی در مورد طول عمر او وجود داشت. در اینجا امیدواریم که کارتر در نهایت خاطرات خود را بنویسد تا همه جاهای خالی را پر کند، و خیلی چیزهای دیگر.
براون درباره صنعت مجلات در دهه 1990 می نویسد که «اگر سردبیر Conde Nast بودید، اساساً هیچ سقفی برای مخارج شما وجود نداشت.» سی نیوهاوس آشکارا می خواست ویراستارانش شبیه افراد رده بالای خود به نظر برسند و زندگی کنند، به این معنی که همه آنها دارای رانندگان، آپارتمان های شیک در شهر بودند که با وام های کم بهره از نیوهاوس تامین می شد، و همچنین خانه های دومی که به طور مشابه تامین می شد. حساب های هزینه شاهزاده بود. پلیس های قهوه ای برای تبدیل شدن به یک ولخرجی در شرکتی پر از آنها، که ما را به یکی از بسیاری از درس های اقتصاد کتاب او می رساند. براون در مورد همکار خود می نویسد که در مورد خرج کردن "احتیاط" کرده بود و "خیلی کمتر از" مبلغی را که برای سرگرمی مشتریان در ابتدای سال به او اختصاص داده شده بود، خرج کرده بود. براون، برعکس، «سال قبل به شدت از بودجه مازاد رفته بود». تخصیص هزینه های براون برای سال بعد متعاقباً افزایش یافت، در حالی که هزینه های همکارش به یک سوم کاهش یافت تا منعکس کننده هزینه هایی باشد که یک سوم کمتر از بودجه ای بود که برای او در نظر گرفته شده بود. این دقیقاً بودجه بندی واشنگتن را تا به امروز توضیح می دهد. دلارهایی که از کنگره تخصیص داده می شود مطمئناً آن را مصرف می کنند، در غیر این صورت بودجه های آتی نشان دهنده کاهش نیاز است. در دولت به معنای واقعی طبیعی است که اتلاف یا زیاده‌روی پاداش داده شود. هیچ کس به اندازه پول خود با دقت پول دیگران را خرج نمی کند.
همه اینها به یک حقیقت مهم در مورد پرداخت و مزایا منجر می شود: آنها تابعی از ارزشی هستند که افراد تولید می کنند، همانطور که دستمزد کم و مزایای پایین نتیجه ارزش کمتر تولید شده است. این نقد برخی از مشاغل در مقابل مشاغل دیگر نیست، بلکه بیانی از واقعیت است. در دهه 1970، زمانی که Sports Illustrated یکی از سودآورترین مجلات جهان بود، فرانک دفورد به طور معمول در کلاس اول پرواز می کرد در حالی که تیم های NBA که او پوشش می داد به عنوان مربی می نشستند. بازیکنان نسبت به دفورد سختگیر بودند، زیرا حساب هزینه های او به طور مشابه نامحدود بود، به طوری که او برای خوردن و نوشیدن مجلل در جاده هزینه می کرد. در آن زمان مجلات ماشین پول بودند، اما NBA اینطور نبود. امروزه به ندرت اتفاق می افتد که نویسندگان ورزشی آنطور که هست سفر کنند و مطمئناً بودجه لازم برای خرید شام و نوشیدنی برای بازیکنان NBA که آنقدر ثروتمند هستند را ندارند. با نگاهی به Vanity Fair امروز، نمی توان گفت که سقف های بی شماری برای هزینه ها و سایر جنبه های تولید مجلات وجود دارد. آنچه قبلاً یک شغل پر زرق و برق بود، دیگر نیست. نیروهای بازار برخاسته از ترجیح مصرف‌کننده، اما همچنین نیروهای بازار (به قول براون) که از سردبیرانی مانند کارتر به وجود آمده‌اند که «آنچه را به مردم نمی‌دانستند می‌خواهند» می‌دهند، محرک‌های دستمزد و مزایای بالا هستند. هنگامی که سود کاهش می یابد، حقوق نیز کاهش می یابد. براون به وضوح اوج و فرودهای یک صنعت را دید که از ارزش این کتاب به عنوان کتابی آموزنده در مورد اقتصاد سخن می گوید. همانطور که Conde Nast باریک نشان می دهد، "قدرت بازار" یک افسانه است. و فقط در مورد مجلات نیست که مورد دوم صادق است.
در زمان براون، و به تعبیر من، میزبانان اخبار شبکه یک معامله بزرگ بودند. شما آنها را می شناختید. دقیقاً به این دلیل که تلویزیون کابلی تا حدودی یک چیز مدرن است (در جنوب کالیفرنیا، جایی که من در آنجا بزرگ شدم، تا اوایل دهه 80 به مفهوم CNN/ESPN/HBO وارد نشد)، «این مجری یکی از پخش اخبار شبکه سه بعد از ظهر مشهودترین – اگر نگوییم مهمترین – شغل در روزنامه نگاری بود. Brokaw، Jennings و Rather در دهه 1990 مقادیری شناخته شده بودند (اگر توسط برخی از ما تحقیر نشده باشند). سریع، سه مجری اخبار شبکه را در ساعت 19 امروز نام ببرید. تیک تاک، تیک تاک. لستر هولت به عنوان منتقد شما در NBC انتخاب می شود، اما فقط به دلیل روشی که پیش از این (برایان ویلیامز) از آن بیرون رانده شد.
با توجه به دفاتر Vanity Fair ، براون واضح است که به محض ورودش در سال 1994، "هیچ کس مهمی" از ایمیل استفاده نمی کرد، زمانی که تلفن در دفتر یا آپارتمان کارتر زنگ زد، تلفن ثابتی بود که انتظار می رفت آن را انتخاب کنید. بالا، و اگر در ماه اسکار در لس آنجلس زیاد نوشیدنی می‌نوشیدید، با تلفن همراه با یک شرکت تاکسی تماس می‌گرفتید تا امیدوار باشید روز بعد ماشین کرایه‌ای خود را کجا گذاشته‌اید تا آن را بازیابی کنید. تمایل انسان به شیر انگاری در گذشته وجود دارد، اما اگر در حال خواندن این بررسی (آنلاین…) هستید، این همه شواهدی است که به آن نیاز دارید مبنی بر اینکه طبیعت بدوی دهه 1990 در حال شکوفایی، اگر مجبور به بازگشت به آن شوید، به سرعت ذهن خود را از دست خواهید داد. آی تی.
همه این اشاره‌های براون ورودی‌های مفیدی برای داستان‌های لذت‌بخش او هستند، اما مهم‌ترین آنها برای یادآوری این است که اقتصادهای پویا و سرمایه‌داری به نام خود بی‌وقفه زمان حال را به گذشته تحمیل می‌کنند. استاز برای کشورها و اقتصادهای شکست خورده است. شکست آنقدر که مهم ترین محرک پیشرفت اقتصادی است، آسیب اقتصادی به بار نمی آورد. شما به سادگی نمی توانید پیشرفت داشته باشید و ثروت آفرینی که نتیجه آن است، غایب ستاره های تجاری زمان حال که بال های خود را بریده می بینند. براون این را به خوبی می داند، یا حداقل بخشی از آن را برای او که آن را زندگی کرده است، می داند.
برای اینکه بفهمید چرا، موضوع New Establishment که قبلا ذکر شد را در نظر بگیرید. به اعتبار کارتر، او می‌توانست ببیند که تولیدکنندگان ارتباطات و فراوانی اطلاعات نقش مهمی در آنچه پیش رو دارد ایفا می‌کنند. البته، همانطور که براون اظهار تاسف می کند، "در آن زمان نمی دانستیم که ما نیز شروع به نوشتن آگهی ترحیم خود کرده ایم." به قول جف بزوس، عضو نهایی New Establishment، "حاشیه شما فرصت من است." در حالی که افکار محدود باز هم از افسانه «قدرت قیمت‌گذاری» که از «قدرت بازار» سرچشمه می‌گیرد، ابراز تاسف می‌کنند، در دنیای واقعی تجارت، تولیدکنندگان کالا و خدمات به خوبی می‌دانند که حاشیه‌های سود، همه نوع سرمایه‌گذاری را برای برنده شدن دعوت می‌کنند. براون می نویسد که "در سال 1994 مجلات بسیار زیادی وجود داشت، مجلات جدید و مجلات بسیار زیادی وجود داشت." Vanity Fair را جایی در بالاترین سطح یا نزدیک به اوج قرار دهید، در این مرحله موفقیت آن باعث جذب مقلدان شد، اما همچنین راه‌های ارزان‌تری برای جلب نظر ما را جلب کرد. وارد اینترنت شوید، و مسلما فلج کننده تر از همه، ابررایانه هایی که ما آنها را تلفن می نامیم، و همه در همه جا همیشه به آنها خیره شده اند. این ابررایانه‌هایی که توسط اعضای تشکیلات جدید به بازار آورده شدند، در نهایت فهرست و مجله‌ای را که آن را زنده کرد، بسیار کمتر از آنچه قبلا بود ارائه کردند. همانطور که براون می گوید، «چهار سوار آخرالزمان مجله» «بحران مالی، آیفون، فیس بوک [و] توییتر بودند».
احتمالاً سخت ترین فصل ها برای خواندن، فصل های پایانی هستند. هر کسی که نویسنده باشد یا در هر نوع رسانه ای باشد متوجه منظور من خواهد شد. براون بسیار واضح از صخره ای به ظاهر می نویسد که رسانه های قدیمی (و حتی جدید) از سال 2011 و پس از آن با افزایش استفاده از آیفون، فیس بوک و توییتر از آن خارج شدند. نحوه تعامل مردم با اینترنت تغییر کرد و این کار را عمیقا انجام داد. در مورد معنای آن برای مجلاتی مانند Vanity Fair ، براون از فروش دکه روزنامه فروشی به تنهایی در دهه 1990 می نویسد که در محدوده 350000 تا 400000 بود، فقط برای قرن بیست و یکم تا در نهایت دنیای کاملاً جدیدی را به وجود آورد. در حالی که فیس‌بوک «توانست تبلیغات را بر اساس جمعیت‌های بسیار خاص هدف قرار دهد و سپس به تبلیغ‌کنندگان ارقام واقعی افرادی که آگهی را دیده‌اند، روی آن کلیک کرده‌اند، و چه کسی خرید کرده است نشان دهد»، آنهایی که در مجلاتی که «افراد داده» نیستند، می‌توانند یک مجله را بفروشند. تبلیغ 100000 دلاری، در مورد جمعیت خوانندگان صحبت کنید، اما نه خیلی بیشتر. حاشیه ها همیشه، همیشه، همیشه فرصت ایجاد می کنند. نمی توان به اندازه کافی بر افسانه بودن بازار و «قدرت قیمت گذاری» تأکید کرد.
در یک راه بسیار واقعی غم انگیز است. فقط این نیست که Vanity Fair زمانی یک مطالعه ضروری و بسیار عالی بود. این است که بسیاری از این مجلات بودند. Sports Illustrated خیلی بیشتر از ورزش بود. دیدگاه اینجا این است که (زمانی که منتشر می شود) یک درس هفتگی درباره زندگی بوده و هست. مشکل اینجاست که دیگر به هفته ای نزدیک نیست. جشن شگفت انگیز سرمایه داری که فوربس است نیز نیست. رسانه های قدیمی بسیار سرگرم کننده بودند. این که اکنون "قدیمی" شده است، باز هم نشانه پیشرفت است، و شواهدی مبنی بر اینکه ما دائماً در حال پیشرفت هستیم، اما برخی از آنچه که پویایی به جای می‌گذارد، بسیار نادیده گرفته شده است. یا به نوعی از دست رفته است. مثل همیشه، ما گذشته را بیش از حد ارزیابی می کنیم، یا آن را اشتباه به خاطر می آوریم. اگر گذشته اینقدر عالی بود، پس جایگزین نمی شد.
براون نشان می دهد که در حالی که نیوهاوس ها (صاحبان Conde Nast) ثروت خود را در ابتدا بر اساس روزنامه ها ساختند (اولین خرید ساموئل نیوهاوس Sr. Staten Island Advance در سال 1922 بود)، آنها به اندازه کافی در رسانه های جدید (Discovery Media و غیره) متنوع شده اند. ) که آنها به سختی در خانه فقیرنشین هستند زیرا روزنامه ها و مجلات به آرامی کوچک می شوند. براون در مورد دستاوردهای نیوهاوس پدر با خوشحالی می نویسد که این "نوعی از داستان های موفقیت آمریكا بود كه در طول سال ها بسیاری را به سواحل منصفانه و حاصلخیز ما جلب كرد." آمین
براون در توضیح آنچه که در «کشوری که بر پایه تلاش بنا شده است» جذابیتی برای تلاشگران در سراسر جهان به اثبات رسانده است، یا عمداً یا ناخواسته به یک نکته بزرگ‌تر اشاره می‌کند: آنچه او می‌گوید این است که برخلاف دلسردی برای فقرا، خلق ثروت فریب نهایی قبلاً به آن اشاره شده است، اما در دوران مدرن، بسیاری از اقتصاددانان و صاحب نظران بی‌خبر به طرز خنده‌داری در مورد بی‌رحمی ادعایی نابرابری ثروت ناله می‌کنند. با این حال، همانطور که براون نشان می‌دهد، شاید به طور کامل متوجه معنای چیزی که نشان می‌دهد، فقیرترین افراد جهان همه چیز را به خطر می‌اندازند و مدت‌هاست که همه آن‌ها (از جمله زندگی‌شان) را به خطر انداخته‌اند تا به کشوری برسند که نابرابری گسترده تعریف شده است. فقیرترین اقشار جهان می خواهند به اینجا بیایند زیرا امکانات را می بینند، اما همچنین به این دلیل که می دانند در جایی که ثروت نابرابرتر است، بهترین فرصت است. حرکت انسان ها را خالص ترین سیگنال بازار همه آنها بنامید. به عبارت دیگر، وقتی مهاجران به اینجا می آیند، به بوفالو، فلینت و میلواکی مهاجرت نمی کنند. چرا آنها؟
درباره آنچه براون در مورد ایالات متحده به عنوان سرزمین فرصت برای تلاشگران می نویسد، جالب است که از کارتر نظر خود را در این مورد بپرسیم. کارتر به شدت تحت تأثیر نمایشنامه نویس و فیلمنامه نویس، کتاب خاطرات ماس هارت در شهر نیویورک، Act One بود، او به براون توصیه کرد که آن را بخواند "به من اطمینان داد که همه چیزهایی را که درباره زندگی باید بدانم از آن کتاب یاد خواهم گرفت" و هارت در آن به زیبایی و با خوشحالی صریح و صریح که «تنها اعتباری که شهر خواسته بود جسارت رویاپردازی بود. برای کسانی که این کار را کردند، قفل دروازه‌ها و گنجینه‌هایش را باز کرد، بدون اینکه اهمیتی دهد که چه کسانی هستند یا از کجا آمده‌اند.» آره!!! چرا علاقه به افکار کارتر؟ ریشه در ناله کارتر در شماره آوریل 2014 (یا شاید 2015) Vanity Fair درباره تمرکز فزاینده ثروت در دست افراد به ظاهر معدودی دارد. کارتر آشکارا از این توسعه ناراضی بود، اما احتمالاتی که نابرابری نشان می‌دهد، باز هم چیزی است که «در طول سال‌ها بسیاری را به سواحل منصفانه و حاصلخیز ما کشانده است».
پس از آن، به سادگی هیچ شرکتی وجود ندارد، هیچ شغلی وجود ندارد، و هیچ پیشرفتی بدون سرمایه گذاری که نتیجه ثروت خرج نشده باشد، وجود ندارد. به این معنی که هر چه تمرکز ثروت بیشتر باشد، میزان ثروت در جستجوی افکار و ایده های جدید برای تامین مالی بیشتر می شود. به طور خلاصه، نابرابری از ویژگی های جامعه آزاد است که بهترین سناریو برای تأمین مالی رویاپردازان امروز و فردا است. نابرابری مدت‌ها جذابیتی برای تلاشگران، از جمله مهاجران کانادایی در کارتر بوده است. این بدان معناست که ما به آن بیشتر نیاز داریم، نه کمتر. آیا کارتر هرگز در این مورد تسلیم می شود یا تسلیم می شود؟
در مورد کارتر به طور گسترده تر، حساب براون از او چشم باز است. تصور خارج از دنیای او این بود که کارتر بخشی از جمعیت ثروتمند و مملو از افراد مشهوری بود که قبلاً به سیخ کشیده بود، اما براون گزارش می دهد که کمترین علاقه کارتر در شب سال، جشن اسکار Vanity Fair بود. یک مهمانی کارتر معمولاً زودتر از موعد آن را ترک می کرد. براون نشان می‌دهد که کارتر برخلاف یک جامعه‌گرای سنگین، «به ندرت بدون همسر و فرزندانش سفر می‌کرد». بیشتر از همه، او مانند یک فرد خوب به نظر می رسد؟ براون او را "متواضع و تحقیرکننده" توصیف می‌کند و خاطرنشان می‌کند که "در تمام سال‌های کار من برای گریدون، او یک بار هم اعتبار چیزی را نپذیرفت."
شاید اگر او کمتر سیاسی بود، گاهی جذاب‌تر می‌شد؟ خاطره من به ویژه از سال های جورج دبلیو بوش مربوط به «نامه سردبیر» کارتر در جلوی مجله است که بیش از پیش برای کارتر وجود داشت تا دیدگاه های خود را در مورد سیاست ارائه دهد. بالای سر بود. و قبل از اینکه خوانندگان فکر کنند که دومی بیان دیدگاه‌های سیاسی من است، باید در اینجا گفت که من جورج دبلیو بوش را – تا حد زیادی – بدترین رئیس‌جمهور در طول عمرم می‌دانم. من این مورد را برای سال ها و سال ها ساخته ام. بدون مدافع بوش، سیاست خشن کارتر او را کوچک کرد.
هر احساسی که نسبت به کارتر دارد، خواندن درباره بازنشستگی او در سال 2017 غم انگیز است. هر چند با شرایط خودش در بسیاری از سطوح. کارتر چهره چنین انفجاری از یک مجله شده بود و بازنشستگی او اعتراف به شکوه محو رسانه و مجله بود. همچنین خواندن در مورد آن سخت بود، زیرا افرادی مانند براون زمانی که کارتر برنامه را اجرا می کرد ازدواج کرده بودند، آنها صاحب فرزند شده بودند. آنها می دانستند که به زودی بیکار خواهند شد. همانطور که براون در مورد انتخاب کارتر برای رتبه برتر در Vanity Fair در دهه 1990 توضیح داد، "وقتی یک سردبیر جدید یک مجله را تحویل می گیرد، اولین کاری که آنها باید انجام دهند تمیز کردن خانه است." جانشین کارتر در رادیکا جونز این کار را انجام داد. براون یکی از کسانی بود که باید پاکسازی شد، و او به طرز محرکی در مورد آن می نویسد. همانطور که کتاب کمتر سرگرم کننده می شود، به روشی عجیب بهتر می شود.
نکته اصلی این است که براون، در حالی که گاهی اوقات به دلیل رها شدن به طرز فلج کننده ای افسرده می شود، تصدیق می کند که احتمالاً لازم بوده است. و با انجام این کار، او حقیقت اقتصادی دیگری را ارائه می‌کند: برخلاف معمول، هر نسلی که از ستون‌نویسان ثروتمند در مورد تحرک رو به پایین نسل جدید ناله می‌کند، هرگز محقق نمی‌شود. در کشوری مانند ایالات متحده، جوانانی که ما آنها را تنبل، خراب، و انواع تحقیر آمیز می دانیم، ناگزیر رشد می کنند. براون می داند چرا. این با درک او از اینکه چرا کارکنان نمایشگاه Vanity از انواع چاپ باید به نفع خون جدیدی که دنیای دیجیتال پیش رو را درک می کند، پاکسازی می شود، توضیح داده شده است. جوانان «با این چیزها بزرگ شده بودند. اینترنت و رسانه‌های اجتماعی و فناوری جدید با DNA آنها در هم تنیده شده است.» دقیقا. و به همین دلیل است که خوانندگان می توانند مطمئن باشند که فیس بوک، توییتر و سایر رسانه های جدیدی که Vanity Fair را از جایگاه رفیع آن حذف کردند، به زودی توسط جوانان "تنبل و خراب" امروز از تخت سقوط خواهند کرد. آن‌ها با فناوری‌ای بزرگ شدند که قدرت‌های امروزی را ارتقا داد، و با شناخت دقیق آن، ایده‌هایی منحصربه‌فرد دارند تا افرادی را که در بالا هستند به کنار بگذارند.
آیا نقاط ضعفی وجود داشت؟ مطمئنا. بسیاری از خطوط مانند "من کاملاً نمی دانستم کجا و چگونه در جهان جا می شوم." همچنین در تلاش‌های براون برای نوشتن خود به‌عنوان مردی ناامیدکننده، ضعیف خوانده شده، به چالش گرامری، بیگانه، اعتراض زیادی وجود داشت. در ص 72 براون در مورد Conde Nast در روزهای اولیه نوشت و در مورد اینکه چگونه "ارجاعات ادبی در گفتگوها مستقیماً به ذهنم می‌رسند"، فقط برای او نوشت که دو صفحه بعد در مورد اینکه چگونه در دبیرستان "من به ویژه جذب آمریکایی‌های قرن بیستم شدم" نوشت. نویسندگان ضدفرهنگی مانند جک کرواک، کرت وونگات، تیم رابینز، جان ایروینگ، و غیره و غیره. همچنین بعداً مشخص شد که فرد خارجی که گفته می‌شود «با دستور زبان اولیه دست و پنجه نرم می‌کرد» در پوتنی حضور داشته است، که پدرش خانه دومی در جایی در Catskills داشته است. ، و اینکه در روزهای اولیه کار در رستوران، براون با مارک رونسون نوع جامعه مدلینگ انجام می داد. شاید چیزی نباشد، شاید هم نیست، اما گاهی به نظر می‌رسید که براون در بازگویی داستانش، خاطراتی می‌نویسد تا داستانی را که می‌خواست از آن او باشد، بنویسد. اگرچه او «امتیاز سفیدپوستان» را تصدیق می‌کند (که مجموعه‌ای از سؤالات خاص خود را مطرح می‌کند)، به نظر می‌رسد که براون در ادعای شروعی فروتنانه پیشی گرفته است.
حقیقت هرچه که باشد، خواندن جالب و سرگرم کننده Dilettante و همچنین بینش اقتصادی ارزشمندی که ارائه می دهد را تغییر نمی دهد. نکته قابل توجه در اینجا این است که آدریان یا AA گیل فقید، یکی از نویسندگانی که براون در Vanity Fair ویرایش کرده است، توسط براون نقل می شود که نوشته است: "من زندگی خود را با تماشای تلویزیون، غذا خوردن در رستوران ها و سفر به دست آورده ام." چه نقل قولی! چه اظهار نظری در مورد اینکه زندگی چقدر بزرگ شده است. دانا براون مظهر این حقیقت است، همانطور که بسیاری از ما خوش شانس هستیم که در زمانی که علایق و اشتیاق به طور فزاینده ای کار ما را مشخص می کند، زنده هستیم. این کتاب را بخوانید تا بفهمید چرا.

source

توسط bookheart

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.